چی می شه گفت

توی کنسرت داریوش نشستم و دارم به حرفهای این مرد گوش می دم که می گه درد ما تو خودمونه و باید به عیبهایی که داریم اعتراف کنیم و قبول کنیم که اول باید خودمونو درست کنیم  و بعدش به فکر درست کردن مملکت باشیم که یه نفر از اون ته داد می زنه  که «ما هیچ عیبی نداریم و مرگ بر ج م ه و ر ی  ا س ل ا م ی»
اما چی می شه گفت
به هرکی می رسی می گه «باید از شر اینا خلاص شد». به نظر من با ریشه کنی هیچ چیزی درست نمی شه. به نظرم می رسه مثل هر کار دیگه ای باید کم کم با اصلاحات خودمونو درست کنیم. آخه مگه می شه یک شبه یه آدم از این رو به اون رو بشه ،اینو داشتم به یکی از دوستان تحصیل کرده ام می گفتن که گفت: «بعله که می شه. وقتی می شه یک شبه پولدار شد، یک شبه هم می شه از این رو به اون رو شد». می خواستم بگم که یک شبه پولدار شدن اشتباهه و اینکه ما می خواهیم از شر هر چیزی که یک شبه خلاص شیم هم اشتباهه
اما چی می شه گفت
ما باید درسشو تو مدرسه به بچه ها و توی مدیا به گنده ها یاد بدیم . بعدشم من اصلا کی باشم که بشینم اینجا واسه یک ملتی اظهار نظر کنم. باید تعدادی جامعه شناس و روانشناس و سیاست دان بی طرف این کار رو بکنن. من اصلا کارم چیزه دیگه ای است. می تونم غر بزنم ، می تونم تفسیر کنم از نظر خودم، اما حق ندارم راهکار بدم و بقیه رو شماتت کنم که چرا راه منو انتخاب نمی کنید.
یه روز داشتم تلویزیون می دیدم که فلان مسئول که در کار حوزوی خبره هستند رفتن نمایشگاه کتاب و دارن در مورد نوع کاغذ کتاب نظر می دن که چقدر سنگینه. آخه برادر من شما در کار خودت حرفه ای هستی و قابل احترام اما در مورد نوع کاغذ کتاب نظر می دی؟
اما چی می شه گفت

,

4 دیدگاه

نوستالژی تا دسته

البته مشاهدات بنده در مورد شبکه های اجتماعی مربوط به امروز و دیروز نیست، مربوط به زمانی است که وقتی می گفتی، 360 یا اورکات، مردم می خندیدند که ما وقتمون رو از سر راه نیاوردیم که پای این مسخره بازی ها صرف کنیم.  اما بالاخره تمام کسانی که وب لاگ می نویسند و می خونند، اهل شبکه اجتماعی هم هستند و امروز اگر مثلا حساب کاربری در فیس بوک نداشته باشی ، ملت یه جور دیگه نگات می کنند. هدف از نوشتن این مقدمه، به اشتراک گذاشتن یکی از مشاهدات دو سال اخیر بنده از فعالیت های دوستانم در فیس بوک است.

جامعه مجازی ایرانی روز به روز در حال پیشرفت بوده و امروزه به عنوان ابزار اصلی ارتباطی در ایران و خارج از ایران شناخته می شه .اگر دقت کنید اکثر کسانی که به یک ف ی ل ط ر شکن خوب دسترسی پیدا می کنن و یا جهت ادامه تحصیل ، مهاجرت و یا حتی سفر دو سه ماهه به بلاد کفر تشریف می برند فعالیتشان درشبکه های اجتماعی شروع شده و یا کلا بیشتر می شود. این باعث شده که در ابتدا شروع به شِیر کردن (به اشتراک گذاری) انواع و اقسام ویدئو ها و مطالب دیگر کنند. تا اینجای کار علاوه بر بار فرهنگی ممکن است بار علمی هم داشته باشد اما قصه از آنجا شروع می شود که این دوستان ویدئو ها و مطالب بسیار جالبی را در پروفایل دیگر دوستان پیدا کرده و پس از کلی خنده و یا سوپرایز شدن آن را برای بقیه دوستان به اشتراک می گذارند غافل از اینکه این مطالب مربوط به زمان گذشته هست و دیگر مخاطب خاصی ندارد. ماجرا از آنجا جالبتر می شود که هر سال با ورود دانشجویان جدید و حول و حوش اوایل مهر همان مطالبی که پارسال به اشتراک گذاشته می شد ، دوباره به همان تعداد و کیفیت در فید مثلا فیسبوک مشاهده می شود.

از این قضیه که بگذریم تنهایی ، نداشتن دوست و البته غم غربت در ابتدای ورود به «خارج» باعث صرف وقت زیادی درشبکه های اجتماعی می شود و این می شود که یک نفر می افتد توی یوتوب یا هر سایت دیگه و شروع به شِیر کردن می کند. در یکی از بررسی های موردی (case study) که خود بنده انجام دادم، طرف مورد نظر از آهنگ های ویگن و هایده و گلپا و بنان شروع کرد و کم کم دچار نوستالژی عجیبی شده و به آهنگ «چه جوری این جوری» ختم شد. موارد دیگری که دیده می شود به اشتراک گذاری لینک سرگرمی است. قدیم تر ها، یعنی همین سه سال پیش که همه سیاسی نشده بودند، سرگرمی ملت به اشتراک گذاری لینک های بالاترین بود، اما این قضیه پس از جریانات اخیر و به علت اینکه اکثر لینک های بالاترین سیاسی شده اند، منحل شد.

مورد مهم بعدی به اشتراک گذاری شایعات بی اساس و بی خودی است که امروزه باب شده. مثلا مردن شماعی زاده ، جمیله و یا آزادی فلان زندانی که محکوم به سنگسار است  و و . حالا جالب ترین قسمت ماجرا هم اینه که وقتی هم می گی این دروغ هست باهات بد برخورد کرده و تو را از لیست دوستانشان حذف می کنند.

این پست رو با مشاهداتم در مورد تگ کردن به پایان می برم. در جامعه مجازی ایرانی رسم بر این است که جهت جلب توجه دوستان آنها را بر روی یک نوشته یا عکس تگ می کنند. مثلا در سال نو بنده رو روی یک کارت «سال نو مبارک» تگ می کنند و ملت هم شروع می کنند به کامنت گذاشتن که «عزیزم» ، «مرسی که منو تگ کردی»، «سال نوی تو هم مبارک باشه». آخه نمی شد یک تبریک سال نو رو با پیغام خصوصی ارسال کرد. و یا تگ کردن بنده روی عکس الاغ آرایش شده و یا مدرسه پیرمرد ها چه تاثیری جز تنفر می تونه داشته باشه . تازگی به مورد بسیار جالبی برخورد کردم که در جواب پیغام اختصاصی تبریک تولد از طرف بنده٬ شخص مورد نظر لطف فرمودند و بنده و تمام دوستان را روی یک عکس که به صورت خیلی بزرگ روی آن نوشته شده بود Thank you تگ کرده و در پایان از دوستان عذرخواهی کرده اند که «ببخشید که همه دوستان رو تگ نکردم»

غرض از نوشتن این پست درخواست عاجزانه بنده و تمام دوستان عزیزم است که آقا جان، خانم محترم، برادر گرامی: لطفا قبل از به اشتراک گذاری یک ثانیه فکر کنید. این جوری  می شه که جنابعالی رو توی فیس بوک پنهان (hide) می کنند و دیگه اگر چیز به درد بخوری هم به اشتراک بگذاری کسی توجه نمی کنه. این حس نوستالژی رو هم بذار کنار. باریکلا

, , , ,

نوشتن دیدگاه

یک مطلب علمی – فرهنگی

اومدم یک پست علمی – فرهنگی بنویسم، می بینم این روزا تا اواخر بهمن،  سر وبلاگستان فارسی به هر چیزی گرمه الا یک مطلب علمی – فرهنگی. پس فعلاً نمی نگاریم

3 دیدگاه

تبریک تولد!

وقتی آدم سی سالش میشه تازه فکر می کنه که توی این سی سال چیکار کرده و منتظر یه جور تبریک تولدِ خاص هست. از بین کلیه تبریک تولدها اینو انتخاب کردم که خوانندگان این وب لاگ هم لذتش رو ببرن:

«سلام نی نی کوچولو، تولدت مبارک، سنت شده به اندازه خرس و هنوز خودت یه نی نی نداری. دامادیت انشالله»

6 دیدگاه

دیپورت یک ایرانی از سوئد به عراق

اشتباه شده آقا، اشتباه! برداشتن یک ایرانی رو امروز دیپورت کردن، اونم نه به ایران بلکه به عراق. وقتی می گم فرهنگ 2500 ساله و تمدن و علم ایرانیها برای اینا پشمه کسی باور نمی کنه. آقا جان! فرق ایران با عراق،   برای این ملت سوئد فقط در یک حرف الفباست (IRAN -IRAQ). بعله فقط در حد یک ان و کیو هست. همونجوری که ما ایرانیها بین لتونی و لیتوانی فرق می ذاریم.

اینجا لینک خبر به انگلیسی

 

 

, , ,

نوشتن دیدگاه

چه خبر از بممممبببب؟؟

بالاخره نمردیم و مورد حمله تروریستی قرار گرفتیم.

بعله همانطور که مستحضر هستید، چند روز پیش توی همین استکهلم خودمون یک مسلمان با استفاده از دین و ایمان خودش و با گفتن کلمات عربی با صدای بلند، خودش رو ترکوند. با این کار احمقانه خودش زندگی در این مملکت رو برای بنده دانشجو که هیچ، بلکه برای همه مسلمانان مقیم و تمام مردمی که از خاورمیانه و به قول سوئدی ها «اون کشورها» مهاجرت کردن رو سخت تر کرد. البته اینکه عمل شنیع تروریسم چه طبعاتی در پی داره و چه چیزهایی رو پیش میاره و چه اثراتی روی مردم جامعه داره از گنجایش این بلاگ خارج هست اما اینکه این بمب گذاری برای من چه طبعاتی داشت جالب خواهد بود.

شب/داخلی/ کوچکترین خانه دنیا:

بنده به اتفاق آقای دوست مشغول صرف شام و دیدن فیلم آمریکایی بودیم(البته اسم این فیلم «آمریکایی» بود با بازی جرج کلونی). اول یک ایمیل از ایران و از طرف خانواده محترم آمد که فلانی سلام، خوبی، اوضاع خوبه؟ و و و . بنده که دستم گیر قاشق و چنگال و مرغ و چلو بود با خودم گفتم بذار این غذا رو که با بدبختی توی این خونه فسقلی درست کردم و گرم هست بخورم ، بعدش به این ایمیل جواب میدم، هنوز یک دقیقه نگذشته بود که تلفن زنگ زد و شماره ای که زنگ می زد از ایران بود. بنده هم بعد از اینکه این غذا زهرمارمان شد، بی خیال دو ساعت زحمت شده و تا آمدم تلفن رو جواب بدم قطع شد و فهمیدم که باید آنلاین شده و با خانواده محترم در ایران صحبت کنم. از غذا هنوز داشت بخار بلند می شد و من با حسرت داشتم به کامپیوتر نگاه می کردم تا کلمه ها رو تایپ کنم. بالاخره تماس برقرار شد و جلسه پرسش و پاسخ شروع شد. بعد از حال و احوال خانواده با نگرانی فرمودند که : سالمی ؟ جاییت زخمی نشده؟

من که عنقریب داشتم شاخ در می آوردم پرسیدم : مگه چی شده؟ گفتن بمب گذاشتن. گفتم کجا؟ گفتن استکهلم. گفتم کی؟ گفتن همین ده دقیقه پیش. من هم هاج و واج فیلم را استاپ کردم و کانال های تلویزیون رو با همان دست چرب و چیلی عوض کردم و دیدم که غیر از آوازهای کریسمس با ریتم یواش و چند تا فیلم و سریال خز و خیل ، چیز دیگری در کار نیست.  قسمت جالب ماجرا این بود که داشتن از من می پرسیدن که جاییت زخمی نشده؟ آخه مگه من با بمب گذار رفیق بودم و یا اینکه توی این شب کریسمس بیکارم که با این برف و سرما برم گرون ترین جای شهر خرید بعدم اگر هم بودم با  این وضع مترو و اتوبوس در عرض ده دقیقه چه جوری اومدم خونه و کامپیوتر و شام و ردیف کردم؟

همان شب/ داخلی/ همان خانه/ فیس بوک:

به فاصله سه ثانیه پس از اتمام شام داشتم قاشق و چنگال رو بر می داشتم که ایمل دیگر آمد که دوستی بر روی دیوار فیس بوکت چیزی نگاشته است. این دقیقاً سیزده دقیقه پس از انفجار یارو بود. میرم توی فیس بوک که نگاه کنم چه خبره. می بینم یکی از رفقا مرحمت فرمودن و روی دیوار بنده نوشتن: چه خبر از بممممبببب؟؟ انگار که من قرار بوده بمب رو منفجر کنم و این عملیات انتحاری رو انجام بدم و الان از مرکز کنترل می خوان بینن که آیا عملیات با موفقیت انجام شده یا نه؟ من هم چند لحظه به کامنت نگاه می کنم و واقعاً نمی دونم باید چی بنویسم. بهترین کاری که می تونم انجام بدم که هم خودم خوشحال شم و هم رفیقم اینکه لایک بزنم.

این بماند تا فرداش:

روز/ داخلی/ دانشگاه:

البته منظورم از روز  ساعت 3 بعد از ظهر هست که در این بلاد شب حساب شده و هموطنان در حال آمادگی جهت پخت شام هستند. ایمیلی دریافت می کنم مبنی بر اینکه «سلام رفیق، شنیدم بالاخره اونجا هم دچار ترکیدگی مسلمانان شدید. حالت خوبه ؟ سالمی». البته دریافت ایمیل از دوست قدیمی و صمیمی با هر بهانه ای خالی از لطف نیست، اما خوب همان قصه است دیگر، انگار که من مسئول این پروژه انتحاری هستم و آیا پس از ترکیدگی های اخیر هنوز سالمم یا خیر؟

شب/داخلی/ همان خانه فسقلی:

از دانشگاه به خانه آمدم و دارم پوتین هام رو در می یارم که ایمبل می یاد. با گوشی موبایلم چک می کنم، پستی بر روی دیوارم در فیس بوک است»salam , che khabar az bomb? salemi? salamati» …. بعله بمب رو بالاخره منفجر کردن و دادیم به این بابا که خودشو بترکونه، البته کاش من خودمو ترکونده بودم که به این فلاکت نمی رسیدم. کامنت های روی دیوارم رو پاک کردم چون تازگی می بینم که همکارام فارسی رو ترجمه می کنن و ترسیدم واقعاً فکر کنن که من دست اندر کارم با این همه احوال پرسیِ رفقا

روز/خارجی/ ایستگاه اتوبوس:

ساعت 9 صبحه و بنده منتظر اتوبوس در سرمای منفی 13 درجه. اس ام اس می رسه و بنده پس از در اوردن دستکش و باز کردن زیپ کاپشنم موبایل رو با بدبختی بیرون می یارم و می بینم دوستم از مالمو پیغام فرستاده که:» سلام ، چه خبر؟ نترسیدی؟» آخه صبح اول صبح توی این سرما که اگر خرس هم از جنگل اومده باشه،  پشیمون می شه از خوردنت ، من از چی باید بترسم؟ آها یادم اومد منظورش اون قضیه چند روز پیشه.

بعله خدا می دونه چه طبعات دیگری فقط در انتظار من بدبخته، بقیه ملت هم به همین ترتیب. ای خاک تو سرت که هم به ملت خودت گند زدی هم به همه ما بدبختها که هرکی توی این دنیا تلنگش در می ره، من بدبخت باید تقاصشو پس بدم. آخه این چه وضعیه؟ دارم فکر می کنم که آخه واسه چی؟ یک دلیل هم برای من کافیه . آخه چرا باید اینجا این اتفاق بیوفته؟ چرا امروز؟  چرا طرف باید دانشجو باشه؟ واسه همینه که این رفقا به من بدبخت شک بردن، تقصیری هم ندارن. شباهت ها واضح و مبرهن است.  قابل توجه دوستان که این بمب صوتی بوده، البته صوت اینترنتی و رسانه ای که دودش در چشم بنده و همسفرانم رفته.

البته این آخر قصه نیست که ادامه دارد……………

, , , , ,

5 دیدگاه

کله پاچه برای ملل متمدن

ایران که بودم هر وقت بحث از خارج و خارجی می شد، می گفتن که اگر خارجی ها بفهمن که ما کله پاچه می خوریم، اعداممون می کنن یا اینکه همه می گفتن هر وقت با یک خارجی دوست شدی، هر چیزی می خوایی از ایران بگو اما نگو که کله پاچه می خوریم، چون اونا به چشم قاتل بهت نگاه می کنند. بالاخره یک روز  چرخ گردون چرخید و ما رو انداخت اینجا که یکی از متمدن ترین ممالک جهان هست. طبق راهنمایی که دوستان و بزرگان کرده بودند ما از فرهنگ و ادب و هنر ایرانی هرچه داشتیم برای این ملت تعریف کردیم و تنها چیزی  که پنهان می کردم خوردن کله پاچه بود. البته از حق نگذریم توی ایران هم ما همه چیز کله پاچه رو که نمی خوریم، یک قسمت هایی مثل مردمک چشم و این چیزها رو به عنوان اضافات بیرون می ریزیم. این قصه در این دو سالی که من اینجا بودم در ذهنم بود و مثل کسی که یک رازی رو می دونه و توی گلوش گیر کرده و منتظر فرصت هست که  بلند داد بزنه، من هم همین حالت رو داشتم تا اینکه :

ما توی یک شهری زندگی می کردیم  که هر استان از سوئد، یک انجمن دانشجویی اونجا داره و بنده هم طبق رسم دانشجویی از اعضاء پر و پا قرص یکی از اینها بودیم. چند ماه پیش از ما دعوت کردن به یکی دیگه از این انجمن ها بریم که مربوط به یکی از استانهای شمال غربی سوئد هست. یکی از دوستای سوئدیم می گفت امشب سورپرایز می شی. ما هم که سرخوش از دعوت شدن به این مهمانی، بهترین لباسهامون رو پوشیدیم و رفتیم که شب به یاد ماندنی رو تجربه کنیم. مهمانی با رقص و موسیقی محلی آغاز شد و بعد از یکی دو ساعتی وقت خوردن شام شد. من هی از این دوستم می پرسیدم که پس این سورپرایز چی شد؟ اونم می گفت صبور باش. خلاصه در حالی که از گرسنگی داشتم می مردم و منتظر سورپرایز بودم وارد سالن شام شدیم. در سالن شام، صندلی ها دور یک میز بزرگ چیده شده بود و مقابل هر صندلی، روی میز ظرفی بود که از این کاور هایی که مثل قابلمه هست رو روش گذاشته بودن. اینجا رسمه که همه مهمونها سریک میز دراز بشینن و وقتی همچین مراسمی هست همه لباسهای فاخر و تقریباً یک شکل می پوشند. برای ما همه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بودند. کنار هر کدوم از این ظرفها هم جامی پر شده از شراب سفید قرار داشت. من که از کنجکاوی و گرسنگی دهنم آب افتاده بود سریع سر جای خودم نشستم و منتظر بودم که پس از دعوت به خوردن، این کاور رو بردارم و غذا رو شروع کنم. میزبان متنی رو خوند و چون به سوئدی بود من چیزی نفهمیدم ولی بقیه همه دست زدند و من هم مثل همیشه همراهی کردم و بالاخره کلمه «بفرما» گفته شد و همه دستها به سمت کاور ها برده شد و همه اون رو برداشتند. برای من این جوری بود که می خواستم ببینم زیرش چیه؟ همین که این کاور رو برداشتم مات و مبهوت ماندم و همه احساس گرسنگیم از بین رفت و دهنم از تعجب باز موند. بعله درست حدس زدید غذای مورد نظر کله پاچه بود و جالب اینکه یک کله کامل برای هر نفر. من که از تعجب کاور رو دستم گرفته بودم و یک چشمم به کله بود و یک چشمم داشت بقیه رو نگاه می کرد که داشتن از خوشحالی پرواز می کردن  و یک صدا می گفتن » یو هووووووووووووو» . دلم می خواست قیافه خودم رو توی اون لحظه می دیدم که دهنم چقدر باز مونده بود. دوستم که متوجه تعجب من شده بود از من پرسید: » حال بهم زننده نیست؟» (?Isn’t it disgusting) و من که نمی دونستم چی باید بگم، گفتم: » نه، خوبه» (No, its fine) و این دوستم شروع کرد به گفتن تاریخچه این غذا و اینکه چه خاصیت هایی داره و توضیح اینکه اینا ملل بی تمدنی نیستند و این غذا چیز بدی نیست و من نباید با دیدن اینکه اینا دارن این غذا رو می خورن نظرم نسبت بهشون عوض بشه.

یکی از نکات جالب این بود که اینا همه قسمتهای کله رو می خورن و تنها چیزی که می مونه استخونه و اینکه این غذا فقط مخصوص سوئد نیست بلکه توی نروژ و فلوریدای امریکا هم این غذا خورده می شه و جالب اینجاست که یک غذای اعیونی به حساب می یاد. وقتی برگشتم خونه بعد از یک جستجو در اینترنت از صحت این مطالب مطمئن شدم و عکس ها و فیلمهایی زیادی هم در موردش دیدم. نکته دیگه اینه که در برخی استانها به جای کله گوسفند، کله خوک می خورند و خوب اون هم یک داستانی داره.

چیز جالبی که یاد گرفتم این بود که فرهنگ هر مملکتی رو با تمام جزئیاتش  باید قبول کرد چرا که توی  دنیای  امروز هیچ چیزی زشت، غیر قابل باور و حال بهم زننده نیست. البته نمی شه گفت که برای همه باید اینجوری باشه اما باید این نکته رو مد نظر داشت که باید به رسم و رسوم هر مللی احترام گذاشت و به اونها به چشم آدمهای عجیب نگاه نکرد، چرا که هر چیزی می تونه برای هر کسی عجیب باشه.

 

این عکس رو با جستجو در اینترنت پیدا کردم

, ,

6 دیدگاه

برف می بارد

برف می بارد

سفید و همه سیاهی ها را می پوشاند

چه حجم سفیدِ زیبایی است زندگی

که در هر فصلش راهی برای کتمان کردن دیروزهای فراموش شدنی هست

اما چه سود که هر کدام دوامشان فقط یک فصل است

و باز ناپیدا، پیدا می شود

نقش رد پای تو تا همیشه باقی است

چه برف ببارد، چه زیر برگهای پاییزی، گلریزان بهار و یا سایه تابستانه

 

(برای علی حاتمی و دلشدگان)

نوشتن دیدگاه

تبریک تولد باید اختصاصی باشد

قدیما وقتی تولد یکی از دوستان یا فامیل بود، در پوست خود نمی گنجیدم که باهاش تماس بگیرم و یا براش ایمیل بفرستم که بعله، بنده شما رو دوست دارم و تاریخ تولد شما رو می دونم و وجود شما و تاریخ تولدتون برام مهمه .  حتی تا همین دو سال پیش هم وضع به همین منوال بود و من خوشحال و خرسند از اینکه تولد یک نفر رو تبریک بگم، لحظه شماری می کردم که اون روز برسه و این دوست ما از ایمیل یا تماس ما در روز تولدش خوشحال بشه و بدونه که چقدر وجودش ارزشمنده.

 

اما کم کم سرو کله فیس بوک پیدا شد و تاریخ تولدها  سمت راست صفحه لیست شدند. این روزا وقتی هنوز یک هفته به روز تولدت باقی هست تبریکهای تولد شروع می شه و همه دوستات، حتی اونایی که تولد جنالعالی همچین براشون مهم نیست هم به دلیل اینکه از قافله عقب نمونن، تبریکی رو حواله دیوارت می کنند و  والسلام. قضیه به همین جا ختم نمی شه، وقتی تعداد دوستان زیاد باشه ، دیوارت از سر تا پا پر می شه از تبریکهای جور وا جور، تبریکاتی از دوستان صمیمی تا دور ( عجب شعری شد)  و جنابعالی چاره ای جز لایک زدن و یا کپی و پیست کردن یک متن برای همه و یا تشکر از همه در یک جملۀ وضع حال (Status) نداری. این می شه که بنده ای که تاریخ تولدِ شما برام از تاریخ کودتای 28 مرداد مهم تر هست با بقیه دوستان یکی شده و فرقی نخواهم داشت. البته درسته که همه انسانها اعم از زن و مرد و پیر و خردسال باید یکسان باشند، اما این یکی توی مخ من نمی ره. اصلاَ همینه که هست، من دلم می خواد تولد دوستانم رو شخصاً تبریک بگم تا احساس طرف رو به صورت شخصی درک کنم.

 

دوستی دارم که تقریباً هر روز می بینمش و یکی از دوستان خوبم به حساب می یاد. بنده با این آقای دوست و دوستانشون، شب تولدش به کافی شاپی رفتیم و جشن تولد کوچکی برگذار کردیم. به همین دلیل روز تولدش که فردای اون شب باشه روی دیوار فیس بوکش چیزی ننوشتم و خوب به نظر خودم کارم منطقی بود، چون وقتی خودشو می بینم و می تونم بهش تبریک بگم، دیگه چه کاریه که روی دیوارش رو با یک پیغام یک جمله ای خط خطی کنم؟ وقتی از سر کار برگشتم و صفحه فیس بوکم رو باز کردم دیدم تمام اونهایی که دیشب با ما توی تولد بودن روی دیوار ایشون پیغام تبریک تولد گذاشتن و جالب اینکه پیغامها یک جورایی کپی و پیست پیغام ها ی دیگه بود. این برای من مهم نبود، اگرچه حالم از کار اونها به هم می خورد، اما خب دوستشونه و دلشون می خواد، به من فضول چه؟ داشتم از فیس بوک خارج می شدم که دیدم من هم دو – سه تا پیغام دارم. پیغام ها رو که باز کردم دیدم چندتا از دوستان مشترک که در مهمانی دیشب هم حضور نداشتن از من پرسیدن که:

«چرا به فلانی تبریک نمی گی؟  باهاش قهری؟ مشکلی دارین؟ «

آخه عزیز من تبریک تولد یکی دیگه به یکی دیگه ، به تو چه ربطی داره؟ اگر دلم می خواد می گم، یعنی به ذهنت خطور نکرد که ممکنه من بهش زنگ زده باشم یا پیغام شخصی فرستاده باشم؟ یا اصلا براش تولد گرفته باشم؟ آخه همه چیز رو باید یه جایی نوشت که همه ببینن؟ جالب اینجاست که این اتفاق تا امروز سه – چهار بار برای من افتاده و به دلیل اینکه فیس بوک در بلاد کفر- ف  ی ل ت ر – نیست و همه دوستان دسترسی دارند، باز هم تکرار خواهد شد. داشتم فکر می کردم که یک کمپین راه بندازم و بگم تاریخ تولد رو بردارن، اما دیدم که هزار کمپین هست که میخوان تاریخهای بیشتری بزارن. نمی دونم! شاید من مشکل روانی دارم که این توی مخم نمی ره.  اگر راه حلی به ذهنتون می رسه، دریغ نفرمایید که چشم در راهیم.

, ,

3 دیدگاه

هُل نده! دارم کتاب می خونم

امروز اولین برف زمستانی یا پاییزی یا هر چیزی که می خوایید اسمشو بگذارید در استکهلم بارید. بندۀ خارجی که این هوا رو در سالهای گذشته تجربه نموده ام، از دیدن این برف و هوای منفی 10 درجه و باد و طوفان در حالی که هنوز برگ درختان سبز هستند، اصلاً تعجب نمی کنم. اما یک چیزی که تعجب بنده را بر می انگیزد چیزی است که تا امروز با وجود اینکه خیلی دیده بودم و برای ملت تعریف کرده بودم، این قدر من رو تحت تاثیر قرار نداده بود.

در دو روز گذشته هوا بسیار سرد شده و امروز هم که به سلامتی از صبح برف می بارید. به همین دلیل  درصد زیادی از این مردم سرزنده سوئدی دوچرخه ها رو کنار گذاشته و بالاخره به مترو و اتوبوس روی آوردن و این روزها اتوبوس و مترو یک مقداری شلوغ تر از روزهای پیش هست. اما این ها هم اصلاً توجه من رو جلب نکرده اما:

امروز که از محل کار به صورت بسیار خسته و خیس و برف خورده و موش آب کشیده بر می گشتم، بدلیل همین برف و بوران یکی از مترو ها دو – سه دقیقه ای دیر آمد و خب تعداد مسافرین به دلیل هوای برفی و دیر کرد مترو، یک مقداری بیش از مواقع عادی بود. مترو رسید و همه شروع به سوار شدن کردند و از قرار معلوم ظرفیت مردم ایستاده در حدی بود که به قول ما همه چپیده بودند. در همین حالتی که بنده دنبال میله ای می گشتم که با ترمز مترو خدایی نکرده به بغل دستی فشاری وارد نکنم، نگاهم را جمعیت کتاب به دست جلب کرد. در این سرزمین مردمش در مترو و اتوبوس به جای بازی با موبایل یا دید زدن خیابان و بقیه مردم، کتاب می خوانن. اما من نمی دونستم که اینا حتی در شرایطی که حفظ تعادل کاریست دشوار یک دستشون کتابه و یک دستشون میله که نیوفتن. واقعاً برام سواله که این فرهنگ کتاب خوانی از کجا اومده. کتاب خوانی در حالت نشسته در مترو، اتوبوس، پارک و  کافی شاپ  برام عجیب نبود اما در این حالتش واقعاً متعجب کننده بود. اینقدر محو خواندن کتاب بودند که شلوغی قطار براشون مهم نبود و من از خودم خجالت کشیده و اومدم یک کتاب رو از توی کیفم  بیارم بیرون و بخونم که دیدم نمی تونم تکون بخورم و بعدشهم که رسیدم به مقصد.

کاش من هم می فهمیدم که این فرهنگ از کجا می یاد و این جا می نوشتم که حداقل اگر یک نفر هم عمل می کرد، کافی بود. بعضی وقتها فکر می کنم این ملت کتاب خونی رو همون جوری جا انداختن که ما کمربند ایمنی رو. یعنی اولش ملت برای کلاسش بستن بعدش کم کم عادت شد و یا شاید هم مثل فرهنگ کپی نکردن «قهوه تلخ» . خدا می دونه، ما که خیلی تو کفیم که بدونیم.

این مطلب رو به دوستم محمد تقی خان کبیر (نویسندۀ کلی کتاب) تقدیم می کنم که هرچه به یاد دارم داشته خودشو می کشته که ملت کتاب بخونن و کتاب بنویسن. البته مشوق در امور وب لاگ نویسی هم هستند.

, , ,

۱ دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.